آسمان همیشه ابری نیست




درباره من


ویرانه ایست این جهان ، عمر کفاف نمیدهد آباد کنم و رخصت نمیدهد غیرت ،‌ که رها کنم . اینگونه رها کردن نشانه دنائت است و ناشیانه مرمت کردن نشانه رذالت َ، پس آباد کردن گوشه کم جهان بدست ما ،‌ آباد کردن جهان است .

مدیر وبلاگ
منو

صفحه نخست
ايميل
آرشیو وبلاگ

فهرست دل نوشته ها

پند 1
تو
کورش کبیر
عبید زاکانی
چترهای باز
دیروز و امروز
حرمت
فروتنی
تنهائی
خدایا کفر نمی گویم ...

بايگاني

دی ۸٩
آذر ۸٩

گروه

 
دوستاي خوب من

بهاره رهنما
بهاره مکرم
دردمندان
دفتر يادداشت
رز
سحر
شقايق ، گل هميشه عاشق
غزال
بهاره
قالب پرشين بلاگ

Rss




بوقلمونی ، گاوی بدید و بگفت : در آرزوی پروازم اما چگونه ، نمیدانم ؟!!!!!

گاو پاسخ داد : اگر از تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی

بوقلمون خورد و بر شاخی نشست .

تیر اندازی ماهر بوقلمون بر درخت بدید و تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود .

نتیجه اخلاقی : با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی ، لیک در بالا نمانی .

شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()


امروز می خوام برات حرف بزنم.
مگه دوست نداشتی برات حرف بزنم؟
چرا دیگه نگاهت نیست که تو چشمام خیره شه؟ فکر نکردم دیگه ممکنه گرگا بیان سراغت. همیشه فکر میکردم، پیشم میمونی.
چرا رفتی؟
این سئوال رو، روزی هزار بار از خودم میپرسم. تو هم پریدی؟ آخه خودم بهت بال پریدن دادم. یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی. یادته دستامو قلاب
کردم دورت تا شعلت جون بگیره؟
پس چرا تو آتیشت منو سوزوندی؟ دیگه با گریه کردنم دلم خالی نمیشه.
ای خدا، چرا ثابت نمی کنی براش؟
من که داشتم زندگیمو میکردم، پس چرا گذاشتیش سر راهم؟
چرا هر وقت که صدات کردم جوابمو ندادی؟
باشه، دیگه منتظر جواب تو هم نمیشم. عزیزم، تا حالا فکرشو کردی، چقدر خوب میشه که برگردی؟

پنجشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()


در سرزمینی که ابرها می گذرند بدون آنکه ببارند ، بی شک ظلم بیداد میکند . کورش کبیر

چهارشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()


سلطان محمود،پیری ضعیف را دید که پشتواره خار میکشد
بر او رحمش آمد گفت:
ای پیر دو سه دینار زر میخواهی یا درازگوشی یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم،تا از این زحمت خلاصی یابی
پیر گفت:زر بده تا در میان بندم و بر درازگوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.

سه‌شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()


هوا سرد و سوزناک بود و خورشید دل مرده می رفت تا به زحمت از لابه لای ابرهای آبستن با زمین و زمان خداحافظی کند . مردم بی اعتنا به اطراف ، دستهایشان را محکم در جیب فرو برده و یقه ها را تا بالای گردن خود پوشش داده بودند و از کنار یکدیگر رد می شدند ، نم نمک آسمان اشک می ریخت ،‌چترهای باز موجب میشد آنها پسر بچه گل فروش کنار خیابان را نبینند ، چشمهایش از شدت سوز پر از اشک شده بود و گهگاه بغض در گلویش می پیچید . امشب بدون حتی یک مشتری ... حتی یک سکه ... چگونه به خانه برود تا عطر نان ، مادر و خواهرانش را خوشحال کند ؟ باد در آن خیابان تنگ و تاریک می تاخت و گونه های پسرک را گلگون تر می کرد . دستان یخ زده اش توان پاک کردن اشک هایش را نداشت که سایه ای آرام روی شانه اش پائین آمد ... قاصدکی ساده به پسرک لبخند زد ... و صدای بوق ماشینی پسرک را از غم بی نانی رها کرد ... لطفا دو شاخه گل مریم .

سه‌شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()


ما امروز خانه هایی بزرگتر داریم اما خانواده هایی کوچکتر ، راحتی بیشتر اما زمان کمتر ، مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پائینتر ، آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر ، متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر ،‌داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر ، بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم ،‌خیلی کم می خندیم ،‌خیلی تند رانندگی می کنیم ، خیلی زود عصبانی می شویم ، تا دیر وقت بیدار می مانیم ،‌خیلی خسته از خواب بر می خیزیم ،‌خیلی کم مطالعه می کنیم ،‌اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و به ندرت دعا می کنیم ، چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کم شده ،‌خیلی صحبت می کنیم ، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوئیم ، زندگی ساختن را یاد گرفتیم نه زندگی کردن ،‌تنها به زندگی سالهای عمرمان را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان ،‌بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم ،‌بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم ، ما تا کره ماه رفتیم و برگشتیم اما حاضر نیستیم به دیدن همسایه ماه به آنطرف خیابان برویم ،‌فضای بیرون را فتح کردیم اما از فضای درون خود بی خبریم ، ما اتم را شکافتیم اما تعصب خود را نه ،‌بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم ،‌بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم ،‌عجله کردن را آموخته ایم نه صبر کردن را ، در آمدهای بالا داریم اما اصول اخلاقی پائینتر ، فرصت های بیشتر اما تفریح کمتر ، در آمد بیشتر و در قبال آن طلاق بیشتر ، به همین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید ،‌زیرا هر روز یک موقعیت خاص است ، زمان بیشتری با خانواده و دوستانتان بگذرانید ،‌غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی که دوست دارید ببینید ، زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظات لذت بخش است . 

یکشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()


یه جوونی بود به نام ابن سیرین ...
شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ...
فقط یه سبد داشت که رو سرش میذ اشت و تو این کوچه ها را میافتاد و کاسبی می کرد و گاهی هم برای رفع خستگی گوشه ای می نشست و بساطش را کناری پهن می کرد.
از قضا زن جوانی عاشقش شده بود و تصمیم گرفت او رو به دام بیندازه ،
این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت :
" من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به سلیقه خودش باشه .
بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... "
ابن سیرینم قبول کرد و با آن زن راهی خانه شان شد .
زن وارد شد و ابن سیرین هم یا الله گویان پشت سرش وارد خونه شد
اتاق اول را گذراند ، دومی را هم همین طور ، رسید به اتاق سوم ...
دید نه بابا مثل اینکه اینجا هیچ خبری نیست .
رو کرد به اون زن و گفت : " پس شوهرت کجاست .؟ !
اون زن هم خیلی راحت گفت : " من که شوهر ندارم .
بعد به ابن سیرین گفت : ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم شدی .
ابن سیرین یکباره متوجه شد در باتلاقی افتاده که هر چی بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو خواهد رفت .
این بود که رویش را کرد به سمت آسمان و گفت :
" ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم پس خودت نجاتم بده "
در همین حال یک فکری به خاطرش رسید ، گفت :
" باشه نیاز نیست داد بزنی ، من آماده میشم برای گناه ، فقط به من بگو دستشویی خانه کجاست ! "
آن زن هم با این خیال که او راضی شده محل دستشویی را نشون داد
ابن سیرین رفت داخلش ؛ و تا تونست از نجاسات اونجا برداشت و به خودش مالید ... ! و اومد و یک گوشه نشست .
دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میاد ...
رویش را برگردوند و ابن سیرین را در آن وضع دید ، گفت :
" چرا خودتو اینجوری کردی ؟ "
ابن سیرین گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام بدم ! "
آن زن با عصبانیت و ناراحتی ابن سیرین را با همون وضع از خانه خود بیرون کرد .
چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببینند !!!
ولی نه ... !
خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چه جوری ؟
حالا میگم :
ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما :
انگار اون روز و آن ساعت همه مردم مرده بودن ؟ !
هیچ کس ابن سیرین را با اون قیافه ندید ،
میدانید چرا ؟؟
چون حفظ حرمت کرده بود و بر نفس خویش به یاری خدا غلبه کرد.

شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()


دریاها نماد فروتنی هستند . در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچ گاه آن را به رخ ما نمی کشند .

جمعه ۱٠ دی ،۱۳۸٩توسط افشین ملکی زاده | نظر تو دوست عزيز()